همیشه جمله ها خودشون میومدن 

ولی دیشب حتی بهش فکر کردم ...اما نمیشد... 

کاغذ داشت نگام میکرد و جوهر خودکار منتظر چکیدن بود ، نشد... 

میخواستم درباره ی ستاره ها بگم که باهاشون حرف زدم ولی بازم نمیشد 

خیلی عجیبه...یعنی تو خیلی عجیبی 

هنوز متوجه چیزی نشدم ، نمیدونم حسم چیه 

فقط وقتایی که هستی حالم بهتره شاید...تو هیچوقت اینو نمیفهمی که با بقیه فرق داری 

حتی اگه یه سالم جلو آیینه باشی بازم نمیفهمی...فقط من اینو میدونم  

مثلا فقط من میتونم توی دو تا چشم قهوه ایت دریا ببینم و اینو هیچکی تا حالا ندیده ، حتی خودت 

یا حتی شده وقتی کنار کسی می ایستی حس کنی دنیات یکم جا به جا شده ! 

این اتفاق فقط با زلزله و اینجور چیزا رخ میده ولی تو... 

گفتم که خیلی عجیبه ، 

نه یعنی تو خیلی عجیبی... 

اتفاق عجیب زندگیم فراموشت نمیکنم